بحران در نیازسنجی و اولویت دهی آن

وقتی در روستای شمشیر بودیم و یک از اهالی مهربان روستا به ما آدرس یکتا را داد که برویم از نزدیک ببینم و کمکشان کنیم ،هیچگاه فکر نمی کردم یکتای ما برای ما قصه شود . وقتی به محل چادر زندگی یکتا رسیدم مادری مهربان بانوی نوجوان نحیفی را همراهی می کرد به چادر، او یکتا بود . با ماسکی بر صورت در چادری سرد روی زمین نشست . من از دیدن او بقدری قلبم دچار غم شد که نفهمیدم چه گفتم و چی شد فقط آخر که خداحافظی کردیم به یکتا گفتم غذایت را بخور و نگران نباش، زود خوب می شوی . او فقط سرش را تکان داد به علامت موافقت . مادرش می گفت از بس که پدرش برای داروهای یکتا این طرف و آن طرف زده یکتا تصمیم گرفته بود غذا نخورد تا زودتر برود … و پدرش ناراحت و سرگردان به طرف آوارهای خانه مهر رفته بود . مادرش می گفت زلزله نشده بود پدر یکتا می خواست خانه را بفروشد تا درمان یکتا را کامل کند . یکتا قبل از زلزله هم نیاز به کمک داشت فقط زلزله باعث شد که ما چشمهایمان باز شود که چقدر مردم کشورمان در سختی زندگی می کنند و کجاست دستهای مهربانی که زندگی آنان را نجات دهد . دیشب یکتای مهربان جسمش دیگر طاقت شیمی درمانی نداشت و بار سفر بست و رفت . رفت به دیاری که امیدوارم دیگر در آن دیار برایش بی عدالتی ، بی تفاوتی مردم ،سرطان، زلزله و دیدن رنج پدر و مادر را با این سن کم نداشته باشد . یکتا جان گر چه چند لحظه تو را دیدیم و حتی دلمان نیامد از تو عکسی بگیریم اما همه مهربانی ما برای تو بود و همه را بدرقه راهت می کنیم . آسوده باش. می دانم پدر و مادرت خیلی رنجورتر خواهند شد وقتی زندگیشان یعنی تو را از دست دادن . سعی می کنیم کنار پدر و مادرت باشیم ،تنهایشان نگذاریم شاید مرهمی کوچک بر دردهایشان باشیم .
از رفتنت دهان همه باز
انگار گفته بودند
پرواز
پر … واز!
روحت شاد عزیزم . پدر و مادر عزیز یکتا بهتون تسلیت می گوییم . ما را ببخشید دیر رسیدم.

نوشتن نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *